خاطرات دفاع مقدس

ناگفته های عملیات های والفجر8 و کربلای 4

خاطرات دفاع مقدس

ناگفته های عملیات های والفجر8 و کربلای 4

قابل توجه خوانندگان و بازدید کنندگان محترم،تمامی خاطرات عنوان شده واقعی است.وازسرگذشت حضور این جانب در 8سال دوران دفاع مقدس می باشد.التماس دعا
جانبــــــاز اسدا.. ایل بیـــگی

پندار ما این است که ما مانده ایم وشهدا رفته اند ، اما حقیقت این است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند...... (شهید آوینی)

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

آخرین نظرات

۱۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غواصان عملیات کربلا 4» ثبت شده است

شب عملیات والفجر هشت ، ساعت یازده،ونیم شب از محلی بنام دهکده ،حرکتمون سمت اروند رود شروع شد از نخلستانها که عبورکردیم.رسیدیم کنار اروند،از همه طرف صدای تیربار،وتوپهای ضد هوایی که عراقیا بی هدف شلیک می کردن ،می اومد.هوا خیلی سرد بود با تجهیزات نظامی سوار قایقا شدیم بریم اونور اروند (شهر فاو)،که خط مقدم عراقیا شکسته بود .ومجبور به عقب نشینی شده بودن. چهار،یا پنج متری ساحل.که پر از گل،لای بود قایقمون واستاد.بایستی می رفتیم،روی تخته الوار تابرسیم به ساحل .عرض تخته حدود سی سانت بود وسطحش حسابی لغزنده،و حدود دو ، سه متری ارتفاع داشت رفتم رو تخته ا لوار لیز خوردم واز اون بالا با سر افتادم تو گل،لای اولش سردم بود وسرم خیلی درد می کردونمی تونستم تکون بخورم.یهو احساس کردم دیگه سردم نیست و یواش یواش دارم سبک میشم داشتم می رفتم بالا.،بالاتر.ولی صدای بچه هارو می شنیدم.یکی شون می گفت یازهرا،یاحسین .تورو خدا بچه ها کمک کنین الان خفه می شه..همگی سمت (پایین)باتلاق رونگاه میکردن ومنو صدا می زدن .از اون بالا میدیدم یکی آویزون شده بود تا از کوله پشتیم بگیره بکشه بالا تا سرمو از تو گل،لای بیرون بیاره .نمی دونم چرا دلم نمی خواست درم بیارن.منم هی داشتم بالاتر می رفتم،واونا هنوز تلاش می کردن درم بیارن.خیلی هارو میدیدم دارن بالا میآن و از من رد میشن.چهرشون نورانی بود .صداشونو می شنیدم با هم حرف میزدن ولی حرفاشونو متوجه نمی شدم . تو آسمون فریادهای یا زهرا ،یا زهرا پیچیده بود....نمی دونم چی شد یهو دیدم دارم برمی گردم پایین، منو از توگل،لای کشیدن بیرون وکنار ساحل خوابوندن .وقتی از دهانم گل و لایهارو در آوردن یواش،یواش رفتم توجسمم.سردم شد داشتم می لرزیدم.باورتون نمیشه حال عجیبی پیدا کرده بودم.یکی از بچه ها یه پتو پیچید دورم وکوله پشتیمو درآورد ،تمام بدنم درد داشت،تا اینکه پیک گردان اومد پیشمون وبه فرمانده گروهانمون گفت حاجی سلام رسوند ،گفتش اگه حالش خوب نیست برش گردونید ...گفتم نه،نه خوبم اگه یه کم را ه برم عرق می کنم وخوب میشم.راه افتادیم سمت شهر فاو........تورا ه فکر می کردم خدایااونا کی بودن تو آسمون دیدمشون،یادم اومد شهدایی بودن که لیاقت همراهی شون نصبب من نشد.همون معراجیها ...می دونم باورش سخته اما چیزایی رو مشاهده کردم .که از بیانشون عاجزم ....فقط می تونم بگم برا شادی روحشون یه صلوات و یه فاتحه بفرستین .وازخدا بخواین مرگ مارو هم شهادت در راه خودش قراربده.....امین............................جانباز اسدالله ایل بیگی

جانباز اسدالله ایل بیگی
۰۱ تیر ۹۴ ، ۱۹:۳۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

اسمش عباس بود،به قول خودش اعزامی از محله قاسمباد (قاسم آباد )ساوه

.عباس بمب روحیه بود اگه دنیایی از دلتنگی بسراغت می اومد،فقط کافی بود بری

تو سنگر عباس و پنج دقیقه پیشش میشستی.انگاری هیچ غم وغصه ای تو دلت

نبود،لا کردار نمی دونم چه آهنربایی داشت.محال بود نزدیکش بشی و جذبت

نکنه،اونقدر قشنگ ادای آدمارو رو در می آوردمثل خودشون.عباس برادر خانم حاج

محمود اصفهانی(فرمانده سپاه ساوه)بود.کافی بود با عباس با هم باشیم یه گردان

رو به هم می ریختیم..اولین ماجرایی رو که می خوام تعریف کنم ماجرای

سیگاره.....یادش بخیر باهم قرار گذاشتیم هر چی ته سیگار بود از کنا رگوشه های

سنگر جمع کردیم،وبا دقت توتون هاشونو یه جا جمع کردیم،با یه کاغذ لوله سیگار

درست کردیم و یه فیلتر سیگار هم چسبوندیم ته لوله سیگار اونوقت ته سیگارو تا

نصفه بیشتر پر از باروت وسر سیگار رو یه کم توتون ریختیم ورفتیم سراغ

قهرمان،قهرمان علی الرغم سن کمش متاسفانه سیگار می کشید.بش گفتم چته

قهرمان انگاری دلتنگ خونتون شدی ؟گفتش نه بابا سرم درد می کنه جواد(راننده

تدارکاتمون بود)از دیروز رفته تو شهر هنوز نیومده گفته بودم بهم دو بسته سیگار

(اشنو ) بخره عباس تا اینو شنید اومد جلو وگفتش"ها دادا سیگار می خوای ؟

قهرمان گفت "مگه داری ؟عباس گفت ها بله افتیده بود (افتاده بود) رو زمین بل

گوشه لبت او روشناش (روشنش)کن قهرمان تاسیگارو دید سریع از تو دست عباس

قاپید، و از حولش هر چی کبریت می زد روشن نمیشد تا اینکه با آخرین چوب

کبریت

روشن شد،نشست جلو در سنگر همینطور که سیگارگوشه لبش بود شروع کرد

به واکس زدن پوتینهاش داشت آواز ترکی هم می خوند.که کم

کم منو عباس ازش دور شدیم ،ومنتظر یه اتفاق ....همینکه سیگارو داشت می برد

طرف

لبش یهو باروت تو سیگار گر گرفت قهرمان سیگارو پرت کرد،و وحشت زده داد

زد.وای

ددم یاندی.بو نمنه دی(وای بابام سوخت.این دیگه چی بود)تا چند روز جرات نزدیک

شدن به قهرمانو

نداشتیم....این خاطره تو بیمارستان مدرس ساوه وبالای تخت عباس یادم افتاده بود

و ناخودآگاه زدم زیر گریه..آخه عباس حال وروز خوبی نداره تو شلمچه بدنش پر

ترکش شده بود...وحالاباید دایم دیالیزبشه دیگه نتونستم جلوی گریم رو بگیرم

آخه،جراحات جنگی کلیه های عباس رو از کار انداخته،عباس بمب روحیه ،دستمو

گرفت وبا صدای نحیفش گفت"حاجی جریان تصادف بابام رو با موتو ر برات تعریف کردم.

بعلامت نه سرمو با لا بردم و اشکامو پاک کردم .اونم شروع کرد....حاجی بابام چند وقت

پیش با سرعت زیاد با

موتورمیرفته وسرعتش هم خیلی زیاد بوده.حواسش پرت می شه و وانتی رو که

جلوش بوده رو نمی بینه و با همون سرعت می زنه به پشت وانت.راننده نگه میداره

می بینه یه موتور داغون افتاده رو زمین واز رانندش خبری نیست..بعد کلی گشتن

می بینن بابام افتاده پشت وانت.خلاصه با همون وانت می برن بیمارستان و جفت

دست وپاهاشو گچ می گیرن،اینارو میگفت وغش غش می خندید منم به خنده

انداخت،اینو تعریف کرد تا منو از اون حال خارج کنه...دلم نمی خواست تنهاش بذارم

ولی پرستارا اومدن وگفتن وقت ملاقات تمومه..منم پیشونی عین ماهشو بوسیدم

وازش خداحافظی کردم،چند روز قبل تماس گرفته بود وگفتش "حاجی مژده از

بیمارستان امام خمینی تهران تماس گرفتن وگفتن یه کلیه با گروه خونی من پیدا

شده دعام کنین.خیلی خوشحال شدم،از شما خواننده عزیز هم تقاضا می کنم برا

سلامتی عباس دعا کنید.......این بود اولین ماجرای من وعباس منتظر بقیه

ماجراهای من وعباس از خاطرات جبهه وجنگ باشید...خدا نگهدار

جانباز اسدالله ایل بیگی
۳۱ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

جای شهید همت خالی که خانمش تعریف می کنه.همیشه به

شوخی بهش

می گفتم.اگه بدون ما بری گوشاتو میبرم....اما،اما وقتی جنازه رو آوردن

دیدم که اصلا سری در کار نیست.......جای شهید چمران خالی،که یه

روسری به همسر لبنانی اش غاده جابر هدیه داد وگفت بچه های یتیم

خانه

دوست دارن شما رو با حجاب ببینن.........جای شهید باکری خالی،که

خانم فاطمه امیرانی همسرش می گفت.به چشم من خوشگلترین پاسدار

روی زمینی.یادش سبز که از خدا خواسته بود اگه شهید شد جنازه ایی

نداشته باشه تا یه وجب ازخاک مملکتشو اشغال نکنه تا اینکه تو یه

عملیات

جنازش افتاد تو دجله ودیگه کسی آقا مهدی رو ندید.............جای شهید

زین الدین خالی که میگفت، در زمان

غیبت امام زمان به کسی می گویند منتظر که منتظر شهادت

باشه.خانمش میگفت،هنوزم که هنوز است صدای کمیل خواندش را

میشنوم.آیا باورتان میشود..؟جای شهید عبادیان خالی وسبز ،،

خانمش در مرثیه ای غم انگیز خطاب به همسر شهیدش نوشت،بس

نیست این همه سال دنبال تو دویدن ونرسیدن....؟تا وقتی تو بودی از این

شهر به آن شهر رفتن، وقتی هم رفتی آوارگی و بی کسی..پس کی

نوبت من میشود......؟ جای شهید دقایقی سبز که تو وصیت نامه اش

خطاب به

همسرش نوشت اگه .بهشت نصیبم شد منتظرت میمانم..خانمش میگفت بچه ها را

بزرگ کردم ونگذاشتم آب تو ی دلشون تکون بخوره...زندگی است دیگه..وحالا منتظر

نوبتم نشسته ام تا او اینقدر پشت درهای باز بهشت انتظارم رو نکشه.البته بدم

نیست بذار یه کمی هم او ن مزه انتظار رو بچشه..........جای شهید محمد

اصغری خواه سبز ،سبز که همرزماش بهش میگفتن محمد.دلمون بهت

میسوزه ..با آن قد و قواره رشیدت ،آخه تو هیچ جعبه ای جا نمیشی...همه تابوتها از

قدت کوتا هترند....خانمش میگفت ،پیکر محمد رو نیاوردن.همرزمش میگفت فکر نکن

من بی غیرت بودم که خودم برگردم ومحمد رو نیارم..آخه مرتب میزدن ونمی ذاشتن

تکون بخوریم..همون بالای کوه گذاشتیمش..جای شهید دایی محمد بیطرفان

با اون

شعارهای مرگ بر امریکا تو ایستگاه اندیمشک خالی....... جای شهید سید

مرتضی رضوی

سبز که ازش دستخط گرفتم وبه هم قول دادیم هرکی شهید شد اون یکی رو

شفاعت کنه ،وقتی لباسای غواصی رو پوشیدیم و آماذه شدیم برا عملیات کربلای

چهار دست انداخت گردنم و آروم بهم گفت ما که امشب می ریم خدا بداد شما

برسه تو این دنیای فانی.جای شهید حسن

آبشناسان خالی، که همسرش در تشیع جنازه به پسراش افشین و امین

میگفت.کف پای بابا رو ماچ کنین..پاهای با با خسته اس...پسر ها هم هی کف بابا

شونو میبو سیدن.همسرش میگفت.لباسهای خونی حسن رو گذاشته بودن تو یه

نایلون،روز سوم که خانه خلوت تر شد رفتم سراغ کیسه،باز کردم ولباساشو در

آوردم،خون اگه بمونه بوی مردار میگیره،اما ،اما بوی عطر پیچید توی خونه،همون

عطری که حسن همیشه به خودش میزد.گاهی فکر میکنم ایکاش از اون لباسا

عکس می گرفتم،،،اما چه فایده تو عکس که بوی عطر معلوم نمیشد،،یاد شهید

حسن(سهراب)منادی سردار گردان ضد زره ذولفقار سبز که تو یکی از

اعزامها به

شوخی بهم می گفت مارمولک اگه شهید بشی بابات چطوری گریه می کنه و

اداشو در می آورد،یاد فرمانده شهیدمون بخیر وجاش خالی بعد اینکه یه شب به

سنگر کمین عراقیا نفوذ کردم و تو یه کتاب دعا که همرا م بود براشون نوشتم این

است سرباز

خمینی ،وقتی چند روز بعد که ازش خواستم دوباره منو بفرسته کمین برگشت بهم

گفت نه اصلا حرفش رو نزن ایندفعه میری ابو سمیر وجاسم ننه مرده (عراقیهای

کمین روبرو مون )روبرام گروگان میاری،،ودست آخرجای شهید علمدار خالی و سبز


که میگفت برای بهترین دوستاتون دعا و طلب

شهادت

کنین،،،،،،،،،،،،،و اینکه اگه یه روزی من حقیر رو بعنوان یه دوست پذیرفتین برام دعا
و

طلب شهادت کنین ،که نصیب من جا مونده از غافله شهدا

هم بشه که اگه شهید نشیم بلاخره میمیریم...قران کریم میفرماید،آگاه باشید

مرگ

شما را دریابد ولو در قلعه های محکم واستوار باشید.والسلام

التماس دعا،،،،،،،،،،اسدالله ایل بیگی

جانباز اسدالله ایل بیگی
۳۱ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۱۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

ناگفته های عملیات والفجر8وکربلای4

خاطرات دوران دفاع مقدس "اشک ها و لبخند ها"
خداحافظ دنیا،،،،،
15 سال بعد از عملیات «والفجر مقدماتی»، از دل خاک فکه،
پیکر مطهر شهیدی را یافتند که اعداد و حروف نقش بسته
بر پلاکش زنگ زده بود، ولی در جیب لباس خاکی اش برگه ای بود
کوچک که نوشته هایش را با کمی دقت می شد خواند:
«بسمه تعالی. جنگ بالا گرفته است. مجالی برای هیچ وصیتی نیست...
تا هنوز چند قطره خونی در بدن دارم، حدیثی از امام پنجم می نویسم:

«به تو خیانت می کنند، تو مکن.
تو را تکذیب می کنند، آرام باش.
تو را می ستایند، فریب مخور.
تو را نکوهش می کنند، شکوه مکن.
مردم شهر از تو بد می گویند، اندوهگین مشو.
همه مردم تو را نیک می خوانند، مسرور مباش…
آنگاه از ما خواهی بود»…

دیگر، نایی در بدن ندارم؛
خداحافظ دنیا....................................................................................................گل اشکم شبی وا می شد ای کاش.....همه دردم مدوا می شد ای کاش..به هر کس قسمتی دادی خدایا....شهادت قسمت ما می شد ای کاش......

اسدا...ایل بیگی

جانباز اسدالله ایل بیگی
۳۱ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
سرگذ شتی رو که می خوام تعریف کنم،بر میگرده به سال شصت و چهار وقتی با

ب
چه ها تصمیم گرفتیم بریم حموم عمومی قرارگاه ،اصلا تصورش نمی کردم چه اتفاقی

در انتظارمه .نمی دونم چی شدتا من حاضر بشم   بچه ها راه افتادن ومن با ده دقیقه

تاخیر پشت سرشون را افتادم،خلاصه رسیدم حموم مشغول در آوردن لباسام شدم

یهو دیدم  گوشه حموم یکی داره خودشو با حوله خشک میکنه عجیب شبیهه

 ،حمید بود .حمید همشهریمون بود ازخوشحالی بال در آوردم یه

لحظه حس شیطنت اومد سراغم،یواش ،یواش رفتم پشت سرش .دولا شده بو وبا

حوله داشت پاهاشو خشک می کرد.به نزدیکش که رسیدم با کف دستم محکم زدم 

پشت کمرش که هنوز خیس بود.شالاپی صدا داد تا برگشت می خواستم بگم

چطوری حمید تا صورتشو دیدم خشکم زد زبونم بند اومد آخه حمید نبود. حول کردم ن

میدونستم چیکار باید بکنم.هنوز لنگ و دورش پیچیده بود. با دستاش سرمو گرفت آورد

جلو سرمو بوسید چشماشو بست وگفت عجب دست سنگینی داری با لهجه شیرین

قمی ادامه داد بچه قمی؟منم که خیالم یه کم راحت شده بود.ویه ته لهجه ایی ازبچه

های با صفای قم. لهجه قمی یاد گرفته بودم،دست وپا شکسته به زبون  قمی بهش

گفتم،شما بچه قمید.بچه کجا قم؟فکر کنم بچه چار مندونید(چهار مردان) بعدشم ادامه

دادم آش قو نوید نمخورید.تا اینارو شنیدزد زیر خنده وبه دوستش گفت لا کردار ا ،ما

(یعنی ازما) قمی رو قشنگتر حرف می زنه.دوستش گفت حاجی بریم دیر شد.بهش

گفت توبرو من دوباره بر می گردم حموم جریمه دوستمون این که منو مشت ومال

بده.رفتیم تو حموم بعد دوش گفتم حاجی کجا می شینید .اصلا نمی دونستم کیه

،چی کارس فقط دیدم هر کی داره میره بیرون،از حاجی رخصت می گیره.تا اینکه بهم

گفت پسر م شوخی کردم،واز من خواست رو یه سکو بشینم.و با لیف وصابون شروع

کرد به شستن سر وصورتم ،بعدشم با شامپو سرمو شست،همه ،حتی دوستام

جمع شده بودن دور مون وبا تعجب  مارو نگاه می کردن،آخر سر هم دو سه گالن آب

داغ ریخت روسرم وگفتش تموم شد.رفتم دوش گرفتم داشتم لباس می پوشیدم،بازم

دیدمش حاجی دستت درد نکنه.بهم گفت اسمم جواد ،جواد دل آذر شما آقا جواد

صدام کنید.تازه فهمیدم با چه شخصیتی هم صحبت بودم خیلی خجالت کشیدم.گفتم

حاجی بخدا شرمنده ام دست انداختم دور گردنش وشروع کردم گریه کردن.لباشو گاز

گرفت گفتش،بسه،بسه خجالت بکش صورتش آورد جلو در گوشم گفت.شما جوونید

ومعصوم دعا کن نمازمو خدا قبو ل کنه، و سر نماز به ملا قاتش برم....دیگه نتونستم

جلوی گریه ام رو بگیرم.با هام دست داد همدیگرو بوسیدیم واز هم خداحافظی

کردیم.راستی تا یادم نرفته بگم.آقا جواد دل آذر فرمانده عملیات گردان حضرت

معصومه(ع)شهر قم بود.یه چند وقت بعد تو عملیات والفجر هشت، سر نماز به

شهادت رسید.و دعاش مستجاب شد.شادی روح شهدا وشهید آقا جواد دل آذر یه

فاتحه ویه صلوات بفرستید.اینم بگم حمید  رو پیداش نکردم تا اینکه خبر شها

دتشو تو بیمارستان که بستری بودم بهم دادن.خدایا هر چند دیر شده ولی بلاخره مارو

به غافله شهدا برسو ن ....آمین


جانباز اسدالله ایل بیگی
۰۱ اسفند ۹۲ ، ۲۱:۵۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر