پنجشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۲، ۰۴:۵۰ ب.ظ
سلام .چند روز پیش که توفیق زیارت امام هشتم نصیبم شد،به فکرم رسید وقتی بر گشتم، یه مطلب جدید وجذاب رو بیارم تو صفحه وبلاگم،تا شاید تلنگری برای خودم وسایر رزمندگان 8سال دفاع مقدس باشه.تو دنیای امروزی که همه به فکر گذشتشون هستن،ودست اندرکاران صدا وسیما تامتوجه این مورد شدن سریع رفتن سراغ ساخت برنامه های تلویزیونی در قالب.بچه های دیروز و یا اخیرا که یه آقای متشخص شبهای پنجشنبه میاد و یه برنامه اجرا میکنه ،تحت عنوان (یادتونه) که مخاطباشو می بره به دهه های گذشته.حالا من میخوام با کمک وراهنمایی های شما عزیزان سفری به دنیای زیبای گذشته .دنیای ماورایی 8سا ل دفاع مقدس داشته باشم.تحت عنوان... یادتونه...حتی اگه فراموش هم شدیم سعی کنیم اون دوران رو فراموش نکنیم.یه توصیه کوچیک دیگه هم دارم ،اونم اینه که دوست دارم یادگاران 8سال دفاع مقدس در صورت تمایل با خانواده بخونن که هر سوالی برای اعضاء خانواده پیش اومد پاسخگو باشن .همچنین خوانندگان نسل جوان ما می تونن اگه رزمنده ایی بینشو ن هست ضمن ارسال مشخصات و یه قطعه عکس (ترجیحا برای زمان جنگ) بهمراه یه خاطره کوتاه مربوط به اون مو قع و ارسال نظر ما رو نسبت به ادامه کار دلگرم کنن.ضمننا بدلیل اینکه از خوندن مطالب خسته نشید .به اصطلاح خودمون بصورت دنباله دار براتون مطلب میذارم.شادی روح شهدا صلوات...خب از کجا شروع کنیم...از امام شهدا،امام خمینی...یادتونه هر وقت می خواستیم به جبهه اعزام بشیم قبلش می رفتیم خدمت آقا و حضرت پس از سخرانی بلند می شد ودستشو به معنای اینکه روسرمون میکشه تکان می داد.رزمندگان هم یه صدا فریاد می زدن .خدایا ، خدایا تا انقلاب مهدی خمینی رو نگه دار ....از عمر ما بکاه و برعمر او بیفزاء....یادتونه،واسه ثبت نام واعزام به جبهه که میرفتیم برمون میگردوندن که...سن تون کمه ، یا رضایت نامه پدرتون نیست. می اومدیم سن شناسنمونو می بردیم بالا...ویه دست خط جعلی از طرف پدرمون درست می کردیم. به این متن،اینجانب ......با رفتن به جبهه پسرم به نام .....موافقم،بعدشم انگشت اشاره دست راستمونو با خودکار بیک آبی می کردیم و می زدیم زیر امضاء که دیگه کسی شک نکنه...تا روز اعزام می رسید...یادتونه بخاطر این که مادرمون شک نکنه کتابامونو برمیداشتیم وبهش میگفتیم کاری ندا ری مادر ؟ دارم می رم مدرسه و بعد از ظهر یه کم دیر می آم ، قبلش هم سا کمو نو برده بودیم خونه دوستمون ،تا سوار اتوبوس هم نشده بودیم، وحرکت نمی کرد ،خیالمون راحت نمی شد مبادا کسی به بابامون خبر داده باشه.خدا وکیلی یادتونه اولین اعزام به جبهه تون غیر این بود.و....ادامه دارد.
۹۲/۱۰/۲۶
۰
۰
جانباز اسدالله ایل بیگی